اندوه غريبي امشب بر دلم سنگيني ميكند. از آن اندوههايي كه به گمانم با نوشتن هم سبك نميشود؛ اندوههايي در هزارلايه پنهان وجودم كه هر از گاهي از پس و پشتهاي خويشتنم راهي به بيرون ميگشايد و بر دلم سخت سنگيني ميكند. در اين شب سرما حس و حال هيچكس را ندارم. حوصله مطالعه و نگارش هيچ كار جدي و علمي را ندارم. تنها دوست دارم تنها باشم و تنها. گاهي خود آدم براي خودش تنها موجودي ميشود كه قابل تحمل است.
زمستان، به خصوص شبهاي سرد و قشنگش هميشه برايم پر از شور بوده. هميشه سال آرزو ميكردهام كه زمستان فرابرسد و با خودش آن شور هميشگي را به ارمغان بياورد و جانم را لبالب از گرما كند. اما افسوس كه امشب با وجود سرماي قشنگي كه پشت اين پنجره هاست بازهم دلم پر از اندوه است. دوست دارم گوشه اي بنشينم و به آرامي در سكوت خود گريه كنم. شايد كمي از حجم اندوه كاسته شود. من نمي دانم افسردگي دقيقا چه بيماري است و نمي دانم چطور و چگونه شروع ميشود؛ اما اگر از اندوه هاي بيدليلي آغاز شود كه وقت و بيوقت خودشان را بر آدم تحميل ميكنند بيآنكه بداني از كجا آمدهاند و چرا، گمانم من يا به آن مبتلا شده ام يا در آستانهاش هستم.
۱۳۸۷ دی ۱۲, پنجشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
۱ نظر:
سلام
وبلاگ نو مبارک
کاش بدانیم چرا این همه رنج می بریم
ارسال یک نظر