گاهي احساس ميكنم بسان برگ ريز درختان بدنم ورق ورق ميشود و اوراقش را بادهاي پاييزي با خود ميبرند و تاب ميدهند و خشك ميكنند و من نه تنها برگ هايم كه ساقهاي نيز برايم نميماند. راستي اگر انسان برگ شود همه تنش برگ ميشود نه تنها بخشي از آن؛ انسان برگ برگ ديگر ساقه ندارد تا ساقه به خواب زمستاني رود، انسان برگ برگ ريشه ندارد تا خود را درخاك بفشارد و زندگي را دوباره به تجربه بنشيند. انسان برگ برگ سراسر برگ است و پاييز او را ارغواني و سرخ و زرد ميسازد و در مسير باد ميپراكند و او تكه هاي خود را در رهگذار احساس ميكند بيآنكه يكپارچگي وجودش را از دست داده باشد، خود را هزارتكه احساس ميكند و هرتكه در رهگذاري به زير پاي عابري يا در دست باد رقصان و پيچان.
كاش اگر آدمي برگ برگ شد در بهار باشد نه پاييز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر