اندوه غريبي امشب بر دلم سنگيني ميكند. از آن اندوههايي كه به گمانم با نوشتن هم سبك نميشود؛ اندوههايي در هزارلايه پنهان وجودم كه هر از گاهي از پس و پشتهاي خويشتنم راهي به بيرون ميگشايد و بر دلم سخت سنگيني ميكند. در اين شب سرما حس و حال هيچكس را ندارم. حوصله مطالعه و نگارش هيچ كار جدي و علمي را ندارم. تنها دوست دارم تنها باشم و تنها. گاهي خود آدم براي خودش تنها موجودي ميشود كه قابل تحمل است.
زمستان، به خصوص شبهاي سرد و قشنگش هميشه برايم پر از شور بوده. هميشه سال آرزو ميكردهام كه زمستان فرابرسد و با خودش آن شور هميشگي را به ارمغان بياورد و جانم را لبالب از گرما كند. اما افسوس كه امشب با وجود سرماي قشنگي كه پشت اين پنجره هاست بازهم دلم پر از اندوه است. دوست دارم گوشه اي بنشينم و به آرامي در سكوت خود گريه كنم. شايد كمي از حجم اندوه كاسته شود. من نمي دانم افسردگي دقيقا چه بيماري است و نمي دانم چطور و چگونه شروع ميشود؛ اما اگر از اندوه هاي بيدليلي آغاز شود كه وقت و بيوقت خودشان را بر آدم تحميل ميكنند بيآنكه بداني از كجا آمدهاند و چرا، گمانم من يا به آن مبتلا شده ام يا در آستانهاش هستم.
۱۳۸۷ دی ۱۲, پنجشنبه
۱۳۸۷ مهر ۲۴, چهارشنبه
پاييز از راه رسيده و آرام آرام درختان شهر من را ارغواني و سرخ و زرد ميسازد. پاييز از راه رسيده است و هواي خنكش كه آهسته آهسته رو به سردي ميرود موهاي بدنم را سيخ ميكند. پاييز از راه رسيده و لباسهاي پاييزي و زمستانيام كم كم از پس و پشت كمد بيرون ميآيند و خود را به من عرضه ميكنند. پاييز آمده است و من نميدانم نام اين احساس غربت و اندوه قشنگ و دلتنگي غريبانه خود را چه بگذارم؟ دلتنگي پاييزي، احساس پاييزي، اندوه پاييز ... نميدانم بايد آن را نوعي سندرم رواني بدانم يا حسي شاعرانه يا ...
گاهي احساس ميكنم بسان برگ ريز درختان بدنم ورق ورق ميشود و اوراقش را بادهاي پاييزي با خود ميبرند و تاب ميدهند و خشك ميكنند و من نه تنها برگ هايم كه ساقهاي نيز برايم نميماند. راستي اگر انسان برگ شود همه تنش برگ ميشود نه تنها بخشي از آن؛ انسان برگ برگ ديگر ساقه ندارد تا ساقه به خواب زمستاني رود، انسان برگ برگ ريشه ندارد تا خود را درخاك بفشارد و زندگي را دوباره به تجربه بنشيند. انسان برگ برگ سراسر برگ است و پاييز او را ارغواني و سرخ و زرد ميسازد و در مسير باد ميپراكند و او تكه هاي خود را در رهگذار احساس ميكند بيآنكه يكپارچگي وجودش را از دست داده باشد، خود را هزارتكه احساس ميكند و هرتكه در رهگذاري به زير پاي عابري يا در دست باد رقصان و پيچان.
گاهي احساس ميكنم بسان برگ ريز درختان بدنم ورق ورق ميشود و اوراقش را بادهاي پاييزي با خود ميبرند و تاب ميدهند و خشك ميكنند و من نه تنها برگ هايم كه ساقهاي نيز برايم نميماند. راستي اگر انسان برگ شود همه تنش برگ ميشود نه تنها بخشي از آن؛ انسان برگ برگ ديگر ساقه ندارد تا ساقه به خواب زمستاني رود، انسان برگ برگ ريشه ندارد تا خود را درخاك بفشارد و زندگي را دوباره به تجربه بنشيند. انسان برگ برگ سراسر برگ است و پاييز او را ارغواني و سرخ و زرد ميسازد و در مسير باد ميپراكند و او تكه هاي خود را در رهگذار احساس ميكند بيآنكه يكپارچگي وجودش را از دست داده باشد، خود را هزارتكه احساس ميكند و هرتكه در رهگذاري به زير پاي عابري يا در دست باد رقصان و پيچان.
كاش اگر آدمي برگ برگ شد در بهار باشد نه پاييز
اشتراک در:
نظرات (Atom)