۱۳۸۷ دی ۱۲, پنجشنبه

اندوه غريبي امشب بر دلم سنگيني مي‌كند. از آن اندوه‌هايي كه به گمانم با نوشتن هم سبك نمي‌شود؛ اندوه‌هايي در هزارلايه پنهان وجودم كه هر از گاهي از پس و پشت‌هاي خويشتنم راهي به بيرون مي‌گشايد و بر دلم سخت سنگيني مي‌كند. در اين شب سرما حس و حال هيچ‌كس را ندارم. حوصله مطالعه و نگارش هيچ كار جدي و علمي را ندارم. تنها دوست دارم تنها باشم و تنها. گاهي خود آدم براي خودش تنها موجودي مي‌شود كه قابل تحمل است.
زمستان، به خصوص شبهاي سرد و قشنگش هميشه برايم پر از شور بوده. هميشه سال آرزو مي‌كرده‌ام كه زمستان فرابرسد و با خودش آن شور هميشگي را به ارمغان بياورد و جانم را لبالب از گرما كند. اما افسوس كه امشب با وجود سرماي قشنگي كه پشت اين پنجره هاست بازهم دلم پر از اندوه است. دوست دارم گوشه اي بنشينم و به آرامي در سكوت خود گريه كنم. شايد كمي از حجم اندوه كاسته شود. من نمي دانم افسردگي دقيقا چه بيماري است و نمي دانم چطور و چگونه شروع مي‌شود؛ اما اگر از اندوه هاي بي‌دليلي آغاز شود كه وقت و بي‌وقت خودشان را بر آدم تحميل مي‌كنند بي‌آنكه بداني از كجا آمده‌اند و چرا، گمانم من يا به آن مبتلا شده ام يا در آستانه‌اش هستم.