۱۳۸۷ مهر ۲۴, چهارشنبه

پاييز از راه رسيده و آرام آرام درختان شهر من را ارغواني و سرخ و زرد مي‌سازد. پاييز از راه رسيده است و هواي خنكش كه آهسته آهسته رو به سردي مي‌رود موهاي بدنم را سيخ مي‌كند. پاييز از راه رسيده و لباس‌هاي پاييزي و زمستاني‌ام كم كم از پس و پشت كمد بيرون مي‌آيند و خود را به من عرضه مي‌كنند. پاييز آمده است و من نمي‌دانم نام اين احساس غربت و اندوه قشنگ و دلتنگي غريبانه خود را چه بگذارم؟ دلتنگي پاييزي، احساس پاييزي، اندوه پاييز ... نمي‌دانم بايد آن را نوعي سندرم رواني بدانم يا حسي شاعرانه يا ...
گاهي احساس مي‌كنم بسان برگ ريز درختان بدنم ورق ورق مي‌شود و اوراقش را بادهاي پاييزي با خود مي‌برند و تاب مي‌دهند و خشك مي‌كنند و من نه تنها برگ هايم كه ساقه‌اي نيز برايم نمي‌ماند. راستي اگر انسان برگ شود همه تنش برگ مي‌شود نه تنها بخشي از آن؛ انسان برگ برگ ديگر ساقه ندارد تا ساقه به خواب زمستاني رود، انسان برگ برگ ريشه ندارد تا خود را درخاك بفشارد و زندگي را دوباره به تجربه بنشيند. انسان برگ برگ سراسر برگ است و پاييز او را ارغواني و سرخ و زرد مي‌سازد و در مسير باد مي‌پراكند و او تكه هاي خود را در رهگذار احساس مي‌كند بي‌آنكه يكپارچگي وجودش را از دست داده باشد، خود را هزارتكه احساس مي‌كند و هرتكه در رهگذاري به زير پاي عابري يا در دست باد رقصان و پيچان.
كاش اگر آدمي برگ برگ شد در بهار باشد نه پاييز

۱۳۸۶ دی ۲۸, جمعه

روزنگار را کاملا اتفاقی ایجادکرده ام. تنها می خواستم تست کنم. همین. امااز این به بعد دوست دارم زود به زود آپش کنم.